خرید بک لینک

خیلی دیر میفهمی
که داری تو وجود ادمای دیگه
دنبال من میگردی
ولی به هیچ کس نمیرسی ...

پ ن: امروز مورخ ۹۸/۱۰/۱۲

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 14:21

بستگی, به تو دارد
اولین روز هفته ام
چگونه آغاز شود ...
تمام هفته جوانه خواهم زد
اگر طلوع صبحش،
از سمت چشمان تو باشد...

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 7:29

خب سلام دوباره گند زدم به همه چیز و مثل عادت همیشه گی هجوم اوردم به وبلاگ تنهایی شده ی بخش از زندگی امروز اتفاق بدی افتاد ماشینی که باتمام وجود دوسداشتم و جای عشق هر دختری رو برام پرکرده یود به دلیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 7:29

خب بعد از کلی حرف کسل کننده به قول یارو رابطه تمام شد

فرداش رفتم دکتر و چشمامو عمل کردم سه روز بود همه جا تاریک بود و کلا هیچ جارو نمیدیم الان بهترم ولی با لینک افتابی هم توخونه میچرخم ختی الان که ساعت ۱۱ شبه

درد داشت خیلی ولی تو این تاریکی های بعد عمل خیلی فکرا کردم به زندگیم به خودم که بعد از فروختن ماشینم باید از صفر شروع کنم و ی فکرایی دارم چشملم درد گرفت بعدا میام دوباره مینویسم

دوسدار شما پسرک تنها ۱

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 7:29

سلام . دونبال ی راه کار جدیدم خودمو عوض کنم ی جور دیگه شم مثل خیلیا ی دیگه که هی رنگ عوض میکنن زیادی صادق بودن خیلی جاها به فنام داده دیگه میخوام مثل بقیه بشم .

خیلی دلم برای قدیما که همه وبلاگ گرد بودن تنگ شده الان همه شدن اینستا گرد زمونه تغییر کرده منم باید ی تغیراتی به ریشه و اساس بدم راه و روشی بلد بودیدبگید مام دنبال کنیم .

حرف از اینستا شد آی دی بدم =

alirezaaghaee1376

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 7:29

مریض بود هوا مثل من کسالت داشت

غریب بود ولی غربت غروب نبود

نیاز داشتم از من مراقبت بکنی

که روح خسته ام از جنس سنگ و چوب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: پنجشنبه 8 آذر 1397 ساعت: 7:29

26/4 ساعت 6/45 دیقه رفتیم تو پادگان و فهمیدیم پاس 3 خوب بود گرفتیم خوابیدیم تا 11 و بعد این که بیدار شدیم رفتیم اسلحه خونه و اسلحه و فشنگ تحویل گرفتیم و رفتم برجک شماره 2 خیلی حرفه ای بود روبه روم دریاچه و بغلشم که چیتگر ادم رو هوایی میکنه و مخصوصا ساعت 12 که مردم همه میریزن و دختر پسرا میریزن با ماشین و موتور را گاز و گوز میکنن ادم روانی میشه ولی مهم اینه که فردا خونتی سخته ولی باید بگدره و نمیگدره رو برجک ادم کل ثانیه های زندگیشو تحلیل میکنه و وقتی به تنهای خودش میرسه رد میده و ادم اسکل میشه و هواسش میره سمت خاطره های توی برجک و نوشته هایی که ادم و میترکونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

 

 

یادش بخیر چندماه پیش

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

سلامی دوباره همین جوری میگذرونیم این روزای تکراری و قدم های اجباری رو

خیلی متروکه شده وبم نظر بدید چیکار کنم ؟؟؟؟//؟

ممنون از دوست جونی خودم که همش داره مطالبمو میخونه و این سری کامنت طولانی گداشته دستش درد نکنه

راستی ی عکس با لباس هم میزارم براتون پس فردا که اومدم از پادگان

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

دیروز روز دخت بود و به دخترا تبریک میگم نگید الان چرا میگی چون دیروز پادگان بودم . صفحه تلفن کارتی شلوغ بود و همه به زیداشون و خانوماشون زنگ میزدن و هرکی با ی شیوه ای تلفن و برمیداشت و تبریک میگفت و من .... (تلفن برام واقعا چیز بدی بود تون 2ماه بود از اونجا رد هم نمیشدم و به کسی هم زنگ نزده بودم از وقتی وارد یگان شدم سوختم دیگه کسی نبود که برام اهمیت داشته باشه به جز مادرم که مرهمه درد ) رفتم و وشی و برداشتم و از رفیقا کار تلفن گرفتم و شماره رو اومدم بگیرم ی لحظه به مغزم خطور کرد که چرا خودم و کوچیک کنم بعد این همه مدت به یاد متن های روی برجک میوفتم به سلامتی سربازی که پول های واریزیشو جمع کرد تا برا عشقش مانتو بخره اما کس دیگه دکمه های مانتشو باز میکرد به سلامتی سربازی که بالا برجک داشت پست میداد اما عشقش زیر برجک داشت ... میداد بیخیال شدم و کارت و در اوردم و رفیقم گفت ها چه جواب نمیده منم گفتم هه برو به زیدت بوس بده بابا تو گوشی و برداشتم و زنگیدم به خونه و خواهرم جواب داد بعد چند سری زنگ زدن چون شماره ناشناس بود ببین دیگه چه وضیعی داریم مامامانم میگه میشه ما به این شماره زنگ بزنیم تو ک زنگ نمیزنی خخ دیشب ی نخ بالای برجک خیلی جسبید با کلی استرس چون مسول شب یکی بود سگگگگگگ زیاد نوشتم میرم با ماشین ی دوری بزنم مغزم باز شه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

کارامروزم نیست که بغض می کنم به حرفهایی که نمی فهممشان!لج میکنم باخاطره هایی که نمی خواهمشان!ومی شکنمزیربارنگاههایی که نمی شناسمشان!تومی دانی٬چرافاصله اینهمه دور وگریه اینهمه فراوان وخانه اینهمه سوت و کوراست؟تو می دانیچه شدراه دریا را گم کردیم؟چه شدنفسهایمان بوی غربت گرفت؟ازمن نپرس!!!من سالهاست تنها چشمان تورا می خوانم.بامن از دریاازبارانازخواب خوش کبوتران مهاجربامن از هرآنچه در سینه داری سخن بگو.من نیزخواهم گفت.برایت ازدل بیقرار وپای جامانده در راه وخوابهای بی توکابوس وهرآنچه در سینه دارم خواهم گفت.خواهم گفت:عطردریا که در کوچه می پیچدمی فهمم آمده ای.واعتراف خواهم کرد:چشمان تو اگر نبودکافر می شدم به خدایی که سیاه را آفریدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

پول که داشته باشیﻫﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺟﺬﺍﺑﻪ...!حرف مفتت. سنده...!ﺗﯿﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻣﺰﻩ ﺕ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ...!ﭼﺎﻗﯿﺖ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﻤﮑﻪ...ﺷﯿﮑﻢ ﮔﻨﺪﻩ ﺕ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺱ...!ﮐﭽﻠﯿﺖ ﺷﯿﮏ ﻭ ﻗﺸﻨﮕﻪ...            هه عجب   دنیای عجیبیه مگه نه ؟  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

سلامی دوباره به این ویرونه خونه خب از خدمت منم کلا 54 روز باقی مونده و اخراشه بخاطر خدمت بود که نمیتونستم بیام سر یزنم این دوره از زندگیمونم داره تموم میشه و چیزی ازش نمونده زندگی فراز و نشیب های زیادی داره و برگشتن به عقب نداره هرجا کم اوردی یا باید ادامه بدی یا باید از صفر دوباره شروع کنی در کل زندگی همینه مابه دنیا اومدیم اما دنیا به ما نویومده در کل تا بچه ایم دوسداریم بزرگ شیم تا بزرگ میشیم دوسداربیم بریم خدمت و رو پای خودمون بایستیم وقتی روپا شدیم دوسداریم بریم سر کار و خونه زندگی و زن و بچه دارشیم بعد منتظیریم که پیر شیم و نوه ها مونو ببینیم و بعد منتظر مرگ اروم میشینیم و بعدی وجود نداره دوزه ی نسل ما میرسه به دست نوه ها و همین جور چرخه زندگی میچرحه و ما میشیم چرخ گردون اومید وارم هممون هرجا که هستیم شاد و خرم و بشاش و پر روحیه باشیم دلم برا اینجا خیلی تنگ میشه وقتی کامنت های خصوصی گذشته رو مرور میکنم خیلی چیزاش دل ادمو میرن جونه چون کسایی بودن که الان دیگه پیش ما نیستن و جاهای جدیدی و پیش کسایی دیگه ان هرجا که هستن خوش باشن ماهم خوشیم به خوشی اونا دوسدار شما پسزک تنها (که هنوزم تنهاس)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

کارامروزم نیست که بغض می کنم به حرفهایی که نمی فهممشان!لج میکنم باخاطره هایی که نمی خواهمشان!ومی شکنمزیربارنگاههایی که نمی شناسمشان!تومی دانی٬چرافاصله اینهمه دور وگریه اینهمه فراوان وخانه اینهمه سوت و کوراست؟تو می دانیچه شدراه دریا را گم کردیم؟چه شدنفسهایمان بوی غربت گرفت؟ازمن نپرس!!!من سالهاست تنها چشمان تورا می خوانم.بامن از دریاازبارانازخواب خوش کبوتران مهاجربامن از هرآنچه در سینه داری سخن بگوادامه مطلب

برچسب: امروزم, نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:09

پول که داشته باشیﻫﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺟﺬﺍﺑﻪ...!حرف مفتت. سنده...!ﺗﯿﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻣﺰﻩ ﺕ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ...!ﭼﺎﻗﯿﺖ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﻤﮑﻪ...ﺷﯿﮑﻢ ﮔﻨﺪﻩ ﺕ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺱ...!ﮐﭽﻠﯿﺖ ﺷﯿﮏ ﻭ ﻗﺸﻨﮕﻪ... هه عجب دنیای عجیبیه مگه نه ؟ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:15 توسط ❤ ღ❤ ღعلیرضا ❤ ღ❤ ღ| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رنجبر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:09

صفحه بندی